تبليغاتX
پادشاه قصه

پادشاه قصه

ادبی

ادبیات ارومیه در بحران...

 دلم مي سوزد وقتي يادم مي آيد ، يادم مي آيد كه خيلي وقتها پيش همه چيز روبه راه بود . روبه راهش كرده بوديم . همه با هم دست به دست هم شده بوديم يكي . خيلي ها رفتند . خيلي ها هم خودشان را زدند به مردن و خيلي ها در پي اتفاقاتي كه مي افتاد پايشان را گذاشتند در راه عشق و عاشقي و همه چيز را فراموش كردند . نويسندگي رات گذاشتند كنار و شدند ليلي و فرهاد ... نه مجنون و فرهاد ... ولش كنيد ، درستش اين است كه بگوييم شده بودند " رومئو و شيرين " . اصلا به من چه كه ندا ، سارا ، ياسين ، شيما ، مهسا ، پريسا ، محمد ، حسين ، علي و ... نفر ديگر عاشق شده بودند يا نه . اصلش اينجا بود كه انجمن سال هاي 85 و 86 را ول كردند و رفتند . سياوش دانش آذر گفت كه مي روم و من هم گفتم كه مي روم ، پشت سرمان مجتبي و هومن هم رفتند . ماهنامه نوشتار كه 2 شماره بيش تر چاپ نشد و بقيه اش كشيد به مسخره بازي ، ادبيات اروميه افتاد دست خيلي ها كه اصلا اهل افيون بودند تا ادبيات و خيلي ها اهل نماز و روزه و ريش و سيبيل و از اين جور چيز ها . يكي دو باري كه رفتيم گفتند داستان تشكيل شده است از ... ولش كنيد آنقدرها مرز گذاشته بودند برايش كه بايد دوره اي را ميگذراندي كه از دوره ي تكاوري ارتش هم سخت تر بود . بايد درجه دار مي شدي تا يك داستان زپرتي ات را آن هم با فيلترهايي كاملا اورجينال آنقدرها ويرايش مي كردند كه مي شد شلم شوربا تا يك داستان .

مدت يك سالي را با بدترين شرايط گذرانديم . سياوش دانش آذر رفت تركيه و از آن جا هم به آمريكا ، هومن قاسمي راد عمرش را داد به درجه داران ادبيات و او هم رفت تا كمي آن ورتر با خدا يا در بهشتش بسازد يا در جهنمش . به هر حال رفت ... سعيد جديري هم كه رفت تبريز، من ماندم و ناصر و مجتبي و هادي ... البته هادي هم هنوز دنبال بازده هاي 100% بود ... آن هم براي دو نفر از بچه هاي انجمن ادبيات كه فقط براي دلخوشي به آنجا مي آمدند تا خودشان را نويسنده جا بزنند . هادي مي رفت و مي آمد . با حوزه هنري سازگار شده بود . چيز بيشتري نمي خواست و شايد هم مي خواست اما راهش اشتباه بود .

بگذريم كه چه گذشت و چه بر سر هادي آمد كه او هم ديگر به حوزه نرفت . چند ماهي از اين سال گذشته بود كه پايم را گذاشتم در آمفي تئاتر حوزه هنري ، انجمن داستان نويسي / هيچ كس را جز آقاي ضيايي در آنجا نمي شناختم ، در جلسات بعدي اسم بعضي ها را فهميدم ، داستان هايي از آنها خواندم و تعجب كردم در اين يك سال خيلي ها نيامده شده بودند صادق هدايت ، چخوف و شايد هم از اين ها بالاتر ... وضع جوري بود كه گابريل گارسيا ماركز را هم داستان نويس نمي دانستند و مي گفتند ما اصلا علاقه اي به او و كتاب هايش نداريم . تئوري هاي ادبي عوض شده بود ، قصه نويسي شده بود كت و شلوار دوزي . البته از نوع محترمانه اش . جواد رمضان شده بود كافكا يا شايد هم صادق هدايت شهر ما ، كسي كه حتي فرق قصه و داستان را نمي فهميد شده بود كاسه ي داغ تر از آش . وقتي داستاني را شروع مي كرد به نقد كردن ، نقد اش بيشتر از پانزده ثانيه طول نمي كشيد ... مي گفت كليشه اي است و تكراري تر از هميشه ... كسي هم نمي گفت كه نقد داستان به كليشه اي بودن داستان ربطي ندارد . خب عزيز من نمي تواني بهتر از اينها نقد كني خب نقد نكن ، همين كه بري و برسي به رمان پست مدرن ات بهتر است . اينطوري هم سنگين تري هم حوصله خيلي از ما را سر نمي بري ...

اما تازگي ها چند دانشجوي تهراني آمده اند سر كلاس ، فقط يك نفر از آنها به اسم خانم   نگار خليلي  داستان خواندند و مي شود گفت كه نوشته اشان داستان بود . خوشم آمد كه حداقل چند نفري پيدا شده بودند كه جمع هفت يا شش نفره ما را بكنند حداكثر پانزده نفر . نمي دانم به كجا خواهد كشيد اين انجمن داستاني اروميه ولي خدا عاقبتش را به خير كند ...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 15:46  توسط میلاد فصیح نیا / مجتبی اسماعیل زاده  | 

معرفی کتاب / سید معصوم رضویان

 

دومین مجموعه شعر سیدمعصوم رضویان ( ارومیه ) به زبان ترکی اذربایجانی با نام ( حسرت دامجیلاری گوزومدن اخدی ) منتشر شد. این کتاب ۶۰ صفحه ای توسط نشر یاز به چاپ رسیده است . شعر های این کتاب در دو قالب کلاسیک و ازاد می باشند .

معصوم پیش ازاین نیز دفترشعری را به نام ( و مرگ من خواب شعرهایم بود) به طورغیر رسمی منتشرکرد است  .

محل توزیع کتاب : کتابفروشی انزل - خ امام

                       کتابفروشی بهار  - خ امام

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 1:38  توسط میلاد فصیح نیا / مجتبی اسماعیل زاده  | 

برمیگردم / مجتبی اسماعیل زاده

 

برمی گردم

شاید ژاکت پشمی ات داوطلب باشد

که کسی درونش گر بگیرد

شاید ادم برفی های سیاهت

هنوز چشم های گردویی شان را به را دوخته اند

که من دو وجب از گرمای پلک هایم را

روی سیگارهای کاغذی ، بپاشم

برمی گردم

حتی اگر سیم های برق را روی ابروی خانه ، نکشند

حتی اگر کبریت برای روشن کردن زیر کتری ، ناز کند

حتی اگر چای سردی روی میز صدایم نکند

برمی گردم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 2:34  توسط میلاد فصیح نیا / مجتبی اسماعیل زاده  | 

خون / مجتبی اسماعیل زاده

 

خ  و  ن...   خ . .و.. ن

می اید

ازمن خون می اید

این را شاید بهتر بفهمند ، شاعر ها

که چقدر داستان پاک نویس نشده

توی حوله ی حمامم جا گذاشتم

تا دیگر کسی سراغ خاطره هایش را نگیرد ،

خودکاری که دا می زند :

جنایی...جنایی...

شاید بهتر بفهمند شاعر ها

که چقدر قفسه های توی حمام ، به زندگی من حسرت می خورند...

شاید بهتر بفهمند شاعر ها

که ابنبات های توی صندوقت ، بامن و حوله ی پر از داستان های جنایی ام

هیچ تفاهمی نداشته باشند

که دنیا با یک صندوق ابنبات ، بچرخد دور گوشواره هایت

شاید، دست برداری از من و راوی هایی  سرگردان توی حوله ام   

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 2:12  توسط میلاد فصیح نیا / مجتبی اسماعیل زاده  | 

در سبز انتهای کوچه / میلاد فصیح نیا

 

و تو باز روی دو چشمان من قدم زدی

بدون آنکه بپرسی

نشانی عشق کجاست ؟!

همیشه که یک در سفید رنگ انتهای کوچه ی سبز نیست

که تلاطم انقلاب چشمان من آنجا

طوفان به پا کند...

و تابلویی از ایثار و خیانت را

یکجا به تصویر بکشد...

اینجا خیمه ی سبز کربلای شهرمان نیست

که طرحی از قالی را

برای نقش دادن به آن آورده ای ، 

اینجا خانه ی دل من و توست .

سادگی و وقار

و گاهی بوسیدن لبهایت کنار حوض ماهی ها

چه طعمی دارد ....

خانه سبز را رد کرده ای

دو کوچه پشت سرت

همانجا که دل به چشمان خدا می نگرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 23:58  توسط میلاد فصیح نیا / مجتبی اسماعیل زاده  | 

شعر/کورت بارچ / میلاد فصیح نیا

کورت بارچ شاعر اتریشی متولد ۱۹۷۴استاد دانشگاه کارل فراتسن و از شاعران تاثیر گذار نسل نو آلمانی زبان است .

 

بحث/

وقتی نوبت بحث شد

که رسیدن ب پست آخر سخت است

عده ای کف دست خود تف انداختند

راحت رفتند

در سوراخ های نقطه ی شروع کز کردند.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 0:30  توسط میلاد فصیح نیا / مجتبی اسماعیل زاده  | 

ضلع پنجم مستطیل / زنده یاد حسین پناهی / میلاد فصیح نیا

به خانه می رفت

با کیف

و با کلاهی که بر هوا بود.

چیزی دزدیدی؟

مادرش پرسید.

دعوا کردی باز؟

پدرش گفت .

و برادرش کیفش را زیرورو می کرد

به دنبال آن چیز ...

که در دل پنهان کرده بود .

تنها مادربزرگش دید ...

گل سرخی که در دست فشرده کتاب هندسه اش

                                                 و خندیده بود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 22:10  توسط میلاد فصیح نیا / مجتبی اسماعیل زاده  | 

پرونده ای برای امیل زولا / میلاد فصیح نیا

زولا. امیل Zola, Emile رمان‌نویس و مقاله‌نویس فرانسوی (1840-1902) زولا از پدری ایتالیایی و مادری فرانسوی در پاریس زاده شد و کودکی را در شهر اکس Aix در جنوب فرانسه که پدر به مناسبت شغلش در آنجا اقامت داشت، گذراند. در هفت سالگی پدر را از دست داد و تا دوازده سالگی در شبانه‌روزی و سپس دبیرستان شهر اکس به تحصیل پرداخت و در آنجا با سزان Cezanne آشنا شد. خانواده زولا پس از مرگ پدر دچار تنگدستی شد و در 1858 شهر اکس را ترک کرد و در پاریس اقامت گزید. امیل پس از به پایان رساندن تحصیلات دبیرستانی در مدرسه سن‌لوئی، خود را برای امتحان در رشته علوم آماده کرد و بر اثر چندبار شکست در امتحانات، دنباله تحصیل را رها کرد. ابتدا در اداره گمرک به کار پرداخت، پس از آن در فوریه 1862 در کانون انتشارات هاشت Hachette مسئولیت توزیع را برعهده گرفت. شغل جدید، زولا را با بزرگان ادب مانند لامارتین و میشله و سنت‌بوو آشنا ساخت. زولا ابتدا طرفدار رمانتیسم بود و به آثارهوگو و موسه و ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 1:33  توسط میلاد فصیح نیا / مجتبی اسماعیل زاده  | 

بالزاک و کمدی انسانی / مجتبی اسماعیل زاده

بالزاك وكمدي انساني

 

انوره دو بالزاك ،رمان نويس فرانسوي يكي از معروفترين چهره هاي ادبيات رئاليستي است . بالزاك طي نيم قرن زندگي ، بيست وپنج سال را اختصاصا به داستان نويسي پرداخت . وي طي اين بيست وپنج سال ،بيش از نود كتاب ونزديك به  دو هزار شخصيت داستاني افريده است .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 3:51  توسط میلاد فصیح نیا / مجتبی اسماعیل زاده  | 

یک شعر سپید / مجتبی اسماعیل زاده

مرا بنویس از اول

روی اخرین زمزمه های خیس

روی اخرین بغض های من یا تو ، فرقی نمی کند

در متن خیالی خاطره ها ،بنویس

روی تمامی دیوارهایی که بوی پنجره می دهند

روی کاغذ های پاره ای که قرار بود درونشان از من بنویسند

جا نگذار قلبت را ،

که چشمانم نمی چرخند ، شاید جا مانده اند

روی سیاهی چشم های کوچه

روی مداری که انروز روی صفر درجه کلید خورد

پیش نگاه خسته ی مسافری

جا نگذار چشمانت را

که شاید دستانم هنوز جامانده اند

در امتداد لحظه هایی که هنوز بوی لحظه های تو را می دهند
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 3:42  توسط میلاد فصیح نیا / مجتبی اسماعیل زاده  | 

چگونه برای داستانمان اسم انتخاب کنیم ؟ / نویسنده : مجتبی اسماعیل زاده

چگونه برای داستانمان اسم ا نتخاب کنیم ..؟

 

 هروقت کسی دست به اختراع جدیدی می زند یا چیز جدیدی متولد می کند ،ان اختراع یا چیز تازه متولد شده  برای معرفی شدن به دنیای اطرافش نیازمند اسم است . کلمه یا حرفی که بین ان و چیز جدید  متولد شده قرارداد بوجود بیاورد و یک سلسله دال و مدلولی جدیدی نیز متولد شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 3:36  توسط میلاد فصیح نیا / مجتبی اسماعیل زاده  | 

رزرو 1385 / نویسنده : سیاوش دانش آذر

 

همان روز صبح بود دقیقا همان روز بود . وقتی خواستم اداره بروم یک هو سر از آن جا درآوردم . مسیر یادم نمی آید . فقط زمانی که رسیدم این جا فهمیدم نرفته ام اداره . همین جا درست همین جا نشستم و پاهایم را دراز کردم روی همین قبر . دقیقا یادم هست که روی همین برآمدگی نشسته بودم .

و برآمدگی قبر تازه را نشان داد .

یعنی درست همین جا . نمی دانم چه کسی این جا را ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 22:30  توسط میلاد فصیح نیا / مجتبی اسماعیل زاده  | 

نظریه های ادبی درباره شعرهای نووقدیم / میلاد فصیح نیا

هنر زبان درون است؛همه ی احساس وعاطفه ها را به زیباترین شکل بیان میکند.به طور مختصر*هنر در حکم یک زبان است؛زبان بدیع وعواطف وهیجان ها ومنعکس کننده ی عمیق ترین ارواح پرطلاطم*

هنر از رازهایی خبر میدهد که با هیچ چیز دیگر به انها نمیتوان پی برد.

اخوان میگویدوبه آن معتقد است که ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 22:19  توسط میلاد فصیح نیا / مجتبی اسماعیل زاده  |